خسـتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
خدایـــــــــــــــــــا
خستـــــــــــــــــــــــــــــته
میدانستـَـــــــــم رویـا بود ...
مــَــن و تـــــُــــو !؟
بَعـــــــــید بـود آن هَمه خـوشبختی !!
حَتـــی در تَـــــــصـور ِخُـدا هـم نبود !
حَق داشتــــ که بـرآورده نکرد !
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست کوه غصه از دلم رفتنی نیست
درد عشق تورو من با کی بگم؟؟؟ همه حرفااا که آخه گفتنی نیست
مگسی را کشتم
مرحوم حسین پناهی
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
نگاه که غرور کسی را له می کنی ،
آنگاه
که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی ،
آنگاه که شمع
امید کسی را خاموش میکنی ،
آنگاه که بنده ای را
نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا
صدای خُرد شدن غرورش را نشنوی ،
به پستی ها و بلندی ها، به ساده بودن ها
گاه قایقی می آید
دستی تکان می دهد و سلامی می کند
می ماند، می گوید!
می شنوم، می فهمم
و من می اندیشم:
کدام اندوهش را برایم به ارمغان آورده است؟
از کدام تیربار حادثه به من پناه آورده
از چه سخن خواهد گفت؟ از نبودن ها و سختی این نیستی ها!
دریای من! همیشه مواج است
و مسافران دریای من
همیشه اندوهی بر لب
و دلی از حادثه ای شکسته
وچشم بارانی دارند!
اینجا همیشه طوفانی ست!
و مسافران دریای من
گاه مرمت می شوند
و گاه زخم هایشان اندکی التیام می یابد
اما میل رفتن نخواهند داشت!
اینجا همیشه مهمانی ست!
اینجا ساحل تنهایی من است!
با مهمانهایش، با خوبی هایشان!
باز هم
اینجا ساحل تنهایی من است!
و روزی در این دریا غرق خواهم شد!
دریای زندگیِ من
اینا دلنوشته های یکی از بهترین دوستای منه که خیلی دوسش دارم و تصمیم گرفتم نوشته هاشو تو وبلاگم بذارم خواهشا بعد از خوندنشون نظر بدین
نگرانی میدونم چرا.می ترسی....از آینده...... از بودن و نبودن..از اینکه باشی ولی نتونی درک کنی که هستی.خودتو ببین.به استعدادات یکی یکی نظاره کن.چرا میخوای اونی باشی که نیستی؟
حس قشنگیه.آره خیلی قشنگه.وقتی دوس داری جای اونی که دوست داری باشی هستی.ولی آخه چرا؟......؟؟واسه ی چی؟
خیلی به خودت سخت میگیری.زندگی رو مثل یه کوه بزرگی میبینی که نمیتونی مثل فرهاد این کوه بیستون رو بشکنیش.......میدونی چرا؟؟اراده نداری.نمیخوام نا امیدشی ها ..........نه.......میخوام تقویت شی.تمرین کنی.وقتی یه سنگ بزرگ جلوی راهت میبینی اونو ورش داری و بندازیش یه گوشه ای که هیچوقت به پای کسی نخوره .نه از جلوی خودت ورش داری و بندازیش جلو یکی دیگه
<< مشکلات زندگی همینه>>
این سنگ درسته شکستنش سخته ولی کنار زدن از جلوی رات ممکنه.این سنگ زندگی رو بشکن و خودت رو اونجوری که هستی باور کن......... سنگی که خودت ساختی و باور کن...............خب حالا نمیگم این سنگ و بشکون لاقل از همه طرف نگاش کن تا ببینی از کدوم طرف می تونی اونو از جلوی رات کنار بزنیش و آینه ی دق خودتو به آینه ی خوش بینی تبدیل کنی...........
همیشه از خوابای شیرینت بزن واسه کارایی که دوسشون داری و همیشه از موقع تنوع و بیکاری استفاده کن واسه کارایی که به سختی قبوولشون داری چون این طوری هر دوتا کار برات دوس داشتنی میشن...............
هیچ وقت خسته نشو ففط یکمی دلگیر شو...........نه..............نه......نمیگم از کسی ها از خودت............از اینکه می تونی ولی نمیخوای.......................آره درسته که میگن خواستن توانستن است...........
A-A
خــــدا تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود،
تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد،
با پای شکسته هم می توان سراغش رفت،
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمی دارد،
تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند،
وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید،
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود
و امپراتوری است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد و نه با تنبیه ....
خـــــــــــدا را برایتان آرزو دارم
یادم نیست
زندگی را زیسته ام
یا در خواب دیده ام ؟!
بسکه تو را مرور می کنم
بـآ تَمــآمـ مدـآد رنگے هآی دُنیــآ
بـﮧ هَـر زبآنـے کــﮧ بـدـآنے یآ نَـدـآنے
خـآلے از هَر تـَشـبیـه و اسـتـعآره و ایــهـآم
تـَنهـآ یک جُـملـﮧ بَـرـآیَت خوـآهَـم نـوشـت :
[دوسـتَت دآرم . . .]
خداااااا چراا عاشق شدم من؟؟؟؟؟؟؟
بیشتر از آنچه باور کنی خیانت دیده ام و بیشتر از آنچه که تصورش را کنی قلبم را شکسته اند... اما نه تو خیانت کردی و نه قلبم را شکستی ... تو فقط جگرم را آتش زدی ، زبانم می گوید : " به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ ، تیره تر از غروب وغمگین تر از دم جدایی باشد " اما... دلم می گوید:" به امید روزی که آشیانت بالاترازآشیان عقاب ، چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت ولبانت لبخند وهزار پری کنیزت باشند
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محظه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
...از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سر گرمکاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
میات تاریکی های دلم گیر کرده ام
کسی خورشید چشمانت را از من ربوده ...
نا امیدم .... از روزهایی که میگذرد
و تو هنوز درخوابی و نمیدانی من به چه دلهره از چشمانت به تباهی رفتم
دلم غریبانه گرفته است باز. بی منت هیچ حادثه ای و بی زحمت هیچ غمی .دلم
غریبانه گرفته است باز و بی هیاهوی اشکهایم آسوده و آرام منتظر قدمهای
حیرتم که هر از گاهی کویر جانم را به باران نم نمی مینوازد...
کجایم ؟ که هستم ؟ نمیدانم ...
همین قدرش شهادت همه گندمهای نخورده ام را کفایت میکند که رندانه میسرایم
... دلم عجیب غریبانه گرفته است.....
آی زاده آدم ... دلم از غربتت غریب گرفته است...
تو
انتخاب من نبودی
سرنوشتم بودی
تنها انگیزه ی ماندنم
در این زندگی بی اعتبار.